تبلیغات
حرف های ناتمامم را اینجا تمام میكنم - سقوط كرده.(fallen)
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سقوط كرده.(fallen)

خفه شو .

این آخرین كلمه ای بود كه به پدرم گفتم و گوشی تلفن را آنچنان محكم سر جایش كوباندم كه صدایش موجب ترس و گریه ی خواهرم شد . در آن لحظه احساس قدرت می كردم احساس بزرگ شدن یا به تعبیری مرد شدن . مادرم با لحنی آرام گفت: كار خوبی نكردی او هر چقدر هم كه بد باشد و در حق تو بدی كرده باشد پدر توست . اما من اینگونه فكر نمی كنم الان چند سال است كه او در زندان به سر می برد و من بخاطر او لطمه های زیادی دیده ام از شبهای قبل از كنكور گرفته كه طلبكاران امانمان را بریده بودند و پلیس هم دیگر چاره ساز نبود تا حالا كه در دانشگاهی قبول شده ام كه از خانه ی مان كوچكتر است آن هم در ناكجا آباد . حرف از نداشته هایم نمیزنم كه چرا فلان دوستم ماشین شاسی بلند دارد  و وقتی مرا میرساند می گوید: داخل كوچه نمی شوم آخر ممكن است بچه ها ماشین را خش بیندازند . یا دیگری كه خانه ی شان به قدری وسیع است كه یك سالن سینما در آن دارند با پرژكتور سه بعدی .یا اینكه مجبورم بخاطر ماهی 150 تومان روزی 6 ساعت سر پا بایستم. حرفم از دلتنگی است .از پدری كه هیچوقت  نبود ، نداشت  و  نخواست . و حالا هم كه در زندان است خرجش را هم ما باید بدهیم چون نمی تواند كار كند.

تلفن دوباره زنگ می خورد صدای پدر می آید كه دارد به مسئول شان التماس میكند چند دقیقه اضافه صحبت كند من متوجه می شوم و در پی قطع تلفن میروم كه صدایش مرا منصرف می كند

پدرم با گریه می گوید : میدونم نمی تونی منو ببخشی .میدونم نمیتونم برات گذشته رو جبران كنم فقط ازت میخوام........و من تلفن را قطع می كنم.

                                                                          

                                                                        



نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 15 خرداد 1391-02:24 ب.ظ
نظرات() 

آهو
جمعه 27 مرداد 1391 02:09 ب.ظ
مطالب وبلاگتو دوست داشتم لینكت كردم دوست داشتی منو لینك كن!
موسیو علی
دوشنبه 9 مرداد 1391 04:29 ق.ظ
همه ی شخصیت ها ساختگیه؟؟؟
كی خانه اش این قدر وسیعه؟؟؟؟؟
پاسخ علیرضا : بله
جواد
یکشنبه 4 تیر 1391 08:55 ب.ظ
سلام چه طوری
ببین همیشه یک نویسنده ی خوب اون آروزهای وذاقعه ی خودش را درداستان به نمایش می گذاره
من که نمی گم خدای ناکرده این واقعه گرای داستان زندگی خودته:حرف من اینه که تو می تونی همیشه به عنوان یک دوست خوب به من تکیه کنی چه توسختی چه تو...........
جواد
چهارشنبه 31 خرداد 1391 12:08 ب.ظ
سلام رفیق
هرکسی برای خودش یک گرفتاری های داره که نمی تونه ابراز کنه
شایدیکی مثل تو حرفه دلش رو بگه آروم بشه شایدم یکی........
هروقت دلتنگ شدی بدون کسای هستندکه برای خوشحال بودن تودست به هرکاری می زنند
پاسخ علیرضا : به به آقا جواد عزیز دلم این فقط یه داستان بود ولی خوشحالم كه اینقدر تونستم روت تائثیر بذارم
مریم
دوشنبه 22 خرداد 1391 10:08 ق.ظ
سلام حال کردم واست نظر بزارم
متنتون خیلی زیبا بود دوسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.