تبلیغات
حرف های ناتمامم را اینجا تمام میكنم - ساعت صفر
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ساعت صفر

در اتاق محكم بهم می خوره  . از خواب می پرم . ساعت و نگاه می كنم ،عقربه هاش ساعت صفرونشون میده
صدای مادرم تو گوشم می پیچه : علی دانشگات دیر نشه .
كتاباما میریزم تو كولم و سریع لباسم رو می پوشم و از اتاقم میزنم بیرون .  می دوم سمت در راهرو مامانم میگه:كجا میری صبحونه نخوردی .
 یه نگاهی به سفره میكنم بعد به ساعت روی مچم هنوز ساعت صفره..سریع از خونه خارج میشم خونه ی ما طبقه ی چهارمه .آسانسور نداریم. 4 تا طبقه رو سریع پایین میام از هر طبقه كه رد میشم سرو صدای خانواده ها میاد.بجز  طبقه ی 2 . یه زوج جوونن كه هیچ وقت خونه نیستن . وقتایی هم كه هستن من نمیفهمم.فقط بعضی وقتا یه بوی خیلی بد از خونشون میاد.یه بو مثه غذای سوخته  . از خونه ی ما تا ایستگاه اتوبوس یه ربع راهه. ته خیابون رونگاه میكنم  .  اه ، دوباره اتوبوس قبل از اینكه من برسم اومد.حالا باید تموم راه رو تا ایستگاه بعدی بدوم .خوشبختانه به لطف چراغای قرمز و ترافیك صبح به اتوبوس تو ایستگاه بعدی میرسم. حالا باید صبر كنم تا چندتا خیابون بالاتر پیاده شم.خیلی خوابم میاد تازه یادم افتاده خودمم تو آینه مرتب نكردم
از اتوبوس كه پیاده شم دوباره باید یه یه ربعی راه برم تا به ایستگاه بعدی برسم . وای نه دوباره اتوبوس تو این ایستگاهم داره زودتر از من میرسه وقتی كه از كنارم رد میشه یه حسه بدی بم دست میده انگار میگه من بهتر از توام.پس دوباره شروع میكنم به دویدن اینقدر سریع كه باهم به ایستگاه میرسیم.كارتم و میزنم و میرم داخل اتوبوس قلبم داره تند میزنه  قطرات عرق رو صورتم نشسته.   اتوبوس شلوغه . من مجبورم دم در  پهلوی راننده وایسم  . با چشام تموم اتوبوس رو برنداز میكنم پشت راننده  2 تا پیرمرد نشستن. تو دستشون دفترچه حسابه.صندلی بقلیشون یه آخوند و یه كارگر كنار همن. كارگره یه بقچه رو تو دستاش گرفته وآخونده هم سرش رو برگردونده داره با صندلی پشتیش كه چندتا جوونن حرف میزنه نمی شنوم چی میگن اما جوونا می خندن یكم دقیق میشم شاید تو این هم همه بفهمم چی میگن كه ناگهان اتوبوس با یه اتوبوس دیگه تو ایستگاه تصادف میكنه . اتو بوس ما با آینه بغل شاگرد زده شیشه عقبه اتوبوس جلویه رو شكسته .راننده ی ما پیاده میشه به دنبال اونم چند دنفر از آدمای اتوبوس تا ببینن چه خبر شده  من از اتوبوس پیاده میشم ساعتم و نگاه میكنم  . هنوز صفره  .  یه نگاه به خیابون میكنم می فهمم چندتا ایستگاه دیگه رسیدم به دانشگاه . خیابون به خاطر تصادف ترافیك شده منم دوباره شروع به دویدن میكنم بالاخره به دانشگاه میرسم دم در حراست وایساده یه مرد قد كوتاه با چشای قهوه ای اسمش خادمیه تا میام پله های دانشگاه را به سمت كلاس طی كنم صدام میكنه: آقا وایسا ببینم . كجا؟
من دارم نفس نفس میزنم میگم:ببخشین كلاس  برنامه نویسی پیشرفته دارم دیر شده.
كارت دانشجویی ات كو؟
كارتم و از تو كیف در میارم و بش میدم  و میگم:حالا برم؟
نخیر چه را با آستین نصفه اومدی دانشگاه؟
دیگه تحملم سر اومده نمی دونم چی بش بگم حبف كه ترم دوممه و حالا حالا باید باش بسازم پس سكوت میكنم.
بفرمایین بیرون با این وضع نمیشه برین كلاس.
تا این و میگه از كوره در میرم :یعنی چی آستینم نصفس نه موهام مدل بدی داره نه  گردن بند دارم نه هیچی .این چه گیریه داری به من میدی؟
از صدای بلند من چند نفری دورمون جمع میشن خادمی هم برا این كه كم نیاره قیافه ی حق به جانب گرفته و میگه .نمیشه بری كلاس با این وضع فكر می كنی این جا چهارباغه هر جور خواسی بیای بیرون؟
دیگه نمی دونم چی بش بگم این آدم احمق كه حتی یادش رفته حقوقش از پوله كیه فكر میكنه استاد دانشگاس اینقدر خودش و تحویل گرفته خوبه دربونه. یكم همون جا وای میسم از شانس من رییس دانشگاه میاد مثه همیشه یه عمامه ی سفید ریش بلند داره. قضیه را براش تعریف می كنم رو به خادمی میگه : اینبار و بخاطر من بذارین كلاسشون دیر شده برن . خادمی هم یه خورده غر میزنه و بعد كارتم و بم میده . منم كارت و ازش میگیرم و تو چشاش با نفرت نگاه میكنم تو دلم میگم نوبت تو هم میرسه . پله های راه پله را تا طبقه ی سوم دانشگاه یكی در میون بالا میرم در كلاس و میزنم و داخل میشم. استاد با خنده میگه:آقای تائبی از شما بعیده نیم ساعت از كلاس گذاشته. به نشانه ی احترام وشرمندگی دستم و رو سینم میذارم و میگم ببخشین استاد.حالا باید از میون یه عالم دختر و پسر رد بشم كه هی من و نگاه میكنن ودر گوشی حرف میزنن و می خندن دوستم با دست بم اشاره میكنه و جای خالی یه كنارش رو بم نشون میده . میرم و كنارش میشینم .استاد میگه:آقای تائبی اجازه میدین شروع كنیم؟ با خنده ای تلخ میگم اختیار دارین.كلاس كه تموم میشه همه میرن بیرون ولی من تو كلاس میمونم تا  قبل از ساعت دوم  . یه چرتی بزنم به دوستمم می سپارم اومد تو كلاس بیدارم كنه. هنوز چشمام  گرم نشوده میبینم فرهاد داره تكونم میده  . علیرضا پاشو الان استاد میاد سرم و كه بلند میكنم تمومه كلاس میخنده  منم در حالی كه یه چشمام بسته است و یه چشمام باز سعی میكنم خودم و جمع و جور كنم و وسایلم و از تو كیفم دوباره در بیارم .استاد وارد كلاس میشه كسی بلند نمیشه بجز من فرهاد پیرهنم و میكشه و میگه بشین پاچه خور  .  اگه استاد مرد بود كه پا نمیشدی ! راست میگه اما مهم نیست
 استاد یه مسئله ی سخت داده بچه ها باید برنامه اش و بنویسن . استاد رو به دخترا میكنه و یكی رو صدا میزنه پای تابلو دختره كلی سرخ و سفید میشه و بعد از اینكه كلی متلك از پسرا شنید میگه : ببخشین استاد من بلد نیستم دوباره كلاس شلوغ یشه و همه میزنن زیر خنده . بعد استاد رو به پسرا میكنه و میگه : خب شما هام كه معلومه بلد نیسین. دوباره همه شروع به خنده میكنن  بعد استاد یه نگاهی به ساعتش میكنه و میگه خب آقایون و خانوما خسته نباشین جواب مسئله را همه باید هفته ی بعد بیارن. بعد كلاس شلوغ میشه و  به سرعت خالی میشه . فقط من میمونم و چند نفر از بچه ها و فرهاد كه داره با استاد حرف میزنه .  وسایلم و جمع میكنم كیفم و میندازم رو كولم.میرم سر تابلو ماژیك و بر می دارم و برنامه رو مینویسم بعد به استاد میگم درسته؟
استاد عینكش رو كمی جابجا می كنه و با تردید میگه بله
بدون هیچ حرف اضافه ای كلاس و ترك می كنم . از دانشگاه خارج میشم عجیبه دم در خادمی نیست.  دوباره به سمت ایستگاه اتوبوس حركت میكنم صدای جیغ ترمز یه ماشین میاد  و من از ترس چشمم رو می بندم ناگهان از صدای در اتاق كه محكم بهم خورده از خواب می پرم  ساعت و نگاه می كنم
عقربه هاش ساعت صفرونشون میده


نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 2 خرداد 1391-09:52 ق.ظ
نظرات() 

venus
سه شنبه 9 خرداد 1391 11:18 ق.ظ
salam apam.
مریم
یکشنبه 7 خرداد 1391 05:36 ب.ظ
سلام دوسم دلم واست تنگیده بود گفتم بیام وبت تا شاید کمی بهت نزدیک تر شم....
مریم
جمعه 5 خرداد 1391 10:16 ق.ظ
سلام دوست گلم منو ببخش که دیر به دیر میام این روزا زیاد رو به راه نیستم,وای اگه بدونی چقدر دعا کردم تا بتونم تولدشو تبریک بگم و خوشحالم که تونستم...
امروز یه کمی حالم بهتر خداکنه به وبم بیاد به نظرت میاد؟؟؟
قربونت بشم نگران من نباش خوبم....
در ضمن متنت عالی بود
javad
پنجشنبه 4 خرداد 1391 12:04 ق.ظ
سلام
عجب خوابی پرحادثه ای
اولش مادوشنبه هفته ای که درپیش داریم
اولین جلسه ای هست که صبح این درس روداریم.دوم هروقت فرهاد دانشگاه بود معمولا توبااون می یومدی .
سوم هروقت می خواستی بخوابی به من بسپار .................
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.