تبلیغات
حرف های ناتمامم را اینجا تمام میكنم - درد هایم را حس نمیكنم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

درد هایم را حس نمیكنم

با صدای رعد و برق بیدار شد سرش را سوی پنجره چرخاند. حیاط بیمارستان داشت خیس می شد .به سختی دستش را تكان داد تمام عضلاتش را منقبض كرد تا روی تخت بنشیند دیگر از سكوت خبری نبود سكوت اتاق جای خود را به صدای باران داده بود هر بار كه صاعقه اتاقش را روشن می كرد زیر لب چیزی می گفت و بعد با صدای رعد می خندید.درآن تاریكی دائم حیاط بیمارستان را زیر و رو می كرد انگار چیزی گم كرده بود یا شاید كسی را ناگهان دست خیسی را روی شانه اش احساس كرد سرش را چرخاند و نگاه سردی به دختر كرد دختر هنوز داشت نفس نفس می زد سپس پسر گفت :

-مگر نگفته بودم دوست ندارم كسی به ملاقاتم بیاید؟

 اشك در چشمان دختر حلقه زد پسر بلافاصله گفت:

- اما نه شما.

دختر درحالی كه اشك از چشمانش سرازیر بودخندید .پسر گفت :

- كمكم می كنی تا روی این ویلچر بنشینم و دزدكی به حیاط برویم.

 دختر با هزار زحمت زیر بغل پسر را گرفت و او را روی صندلی گذاشت  و بعد آرام صندلی را هل داد. در را باز كرد در راهرو كسی نبود حتی پرستار هم پشت میز پذیرش دیده نمی شد. برایشان اهمیتی نداشت به راهشان ادامه دادند به حیاط رسیدند وزیر طاقی دور از چشم همه پنهان شدند .نور صاعقه همه جا را روشن كرد ناگهان باهم شروع به شمردن كردند :   یك.....دو...سه......چهار.....پنج.....شش.....و صدای صاعقه همه جا را فرا گرفت وباران شدیدتر شد. هر دو شروع به خندیدن كردند سپس پسر گفت :

- چرا حالا به دیدنم آمدی چرا اینقدر باعجله؟مگر من دارم می میرم؟من فقط كمی ضعیف شده ام.

سخن پسر تمام نشده بود كه دختر در حال گریه گفت :

-من همه چیز را می دانم . پسر گفت :

-گریه نكن...بخند......بخند....من هنوز خنده ات را دوست دارم آه داشت یادم می رفت یك هدیه برای تو دارم ولی اول بگو ساعت چند است؟

-حدود 5 صبح چطور ؟

- حس می كنی ؟

-چه را؟

-بوی خاك باران خورده را .من عاشق این بویم.حالا قول بده هر اتفاقی افتاد از زیر این سقف بیرون نیایی باشد؟

-باشد قول می دهم.

پسر دستش را روی تایر صندلی گذاشت و شروع به حركت به سوی مركز حیاط كرد.وقتی به آنجا رسید صندلی اش را رو به دختر چرخاند چند لحظه او را نگاه كرد شاید در آن لحظه خاطراتش را مرور می كرد . سپس دستانش را باز كرد وبا تمام وجود فریاد زد:

-ریحانه ی من دوستت دارم.

دختر گفت:       

- باشد حالا بیا اینجا زیر باران خیس شدی.

 اما پسر حركتی نكرد دختر دوباره گفت :

- علیرضا بیا دیگر اذیتم نكن  ......اّه علیرضا مگر صدایم را نمی شنوی.......

سپس دوان دوان بسوی پسر حركت كرد دستش را روی شانه ی او گذاشت واورا تكان داد پسر چشمانش  را باز كرد روبه دختر گفت :

-می خواهی كمی قدم بزنیم؟ احساس می كنم بهترم.

 سپس دستش را بسوی دختر دراز كرد دختر دستش را گرفت و او بلند شد و با هم در نور صاعقه ای محو شدند صبح روز بعد دو جسد در حیاط بیمارستان پیدا شد یك دختر و یك پسر. 

 



نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 1 اردیبهشت 1391-07:13 ب.ظ
نظرات() 

مریم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 12:18 ب.ظ
سلام وبتو نیگاه کردم اما تغییری ندیدم میشه بگی چه تغییری کرده؟چه تغییراتی دادی؟؟
مریم
جمعه 8 اردیبهشت 1391 02:22 ب.ظ
متشکرم ذوق کردم
مریم
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 02:19 ب.ظ
ممنونم که سر زدی و ممنونم از جمله قشنگت...
venus
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 10:07 ب.ظ
duste aziz apam
venus
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:52 ب.ظ
salam mer30 ke be veblage man omadid ba eftekhar link shodid lotfan mano ba esme dokhtare sheytoon belinkid.
مریم
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 05:10 ب.ظ
oh my god,i no underestand english,please your speaking pershen
مریم
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 10:22 ق.ظ
سلام کجایییییییی؟؟؟؟
چرا داستانتو نفرستادی توی داستانک؟؟؟؟
روزی هزار بار داستانتو میخونم
هر دفعه به یه چیز جدید میرسم....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.