تبلیغات
حرف های ناتمامم را اینجا تمام میكنم - پسرك
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

پسرك

پسرك ناراحت بود دائم زیر لب فوحش می داد یادش رفته بود هنوز كسی دوستش دارد. در راه تمام سنگ های جلوی پایش را شوت می كرد. از كوچه های خالی گذشت وارد خیابان شد. خیابان مملو از جمعیت بود. گوش هایش از صدای شلوغی داشت كر می شد كلاهش را روی گوش هایش كشید و سریع شروع به حركت در میان جمعیت كرد ناگهان به پیر مردی برخورد كرد پیر مرد تعادلش را از دست داد، پسرك دستش را گرفت و گفت :ببخشید عذر می خواهم، نا گهان صدای دختری معلول كه روی صندلی چرخ داری نشسته بود توجه اش را جلب كرد دختر به او اشاره كرد و گفت آقا ...آقا به من كمك می كنید پسرك بی اختیار به سمت او رفت صندلی اش را هل داد و او را از پله ها بالا برد هرچند سخت بود او را به منزلش رساند. حتی برای شنیدن تشكر هم صبر نكرد فورا از ساختمان خارج شد و به راهش ادامه داد در راه تمام ذهنش مشغول دختر بود ناگهان پسرك دوباره به همان پیر مرد برخود كرد اینبار پسرك تعادش را از دست داد و پیر مرد دستش را گرفت پیر مرد گفت:حواسمان هست نگران نباش و در جمعیت گم شد.پسرك حیران مانده بود از شلوغی خیابان گذشت و به خانه اش رسید شب وقتی همه جا ساكت بود و روی بسترش نشسته بود بیاد اتفاقات افتاد همه چیز برایش عجیب بود آن پیر مرد وآن دختر .كمی به فكر فرو رفت نمی دانست چرا از میان این همه جمعیت دختر او را صدا زد و از او كمك خواست و منظور آن پیر مرد از سخنش چه بود و با این افكار به خواب رفت .



نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 17 فروردین 1391-09:23 ب.ظ
نظرات() 

negin
دوشنبه 28 فروردین 1391 01:36 ب.ظ
سلام با افتخار لینک شدی.
مریم
جمعه 25 فروردین 1391 11:37 ق.ظ
سلام,خدا بد نده چی شده؟ایشاالله هر چه زودتر خوب بشین,ازتون ممنونم که منو لینک کردین و این که برام وقت گذاشتین و متنمو خوندین,من باید شرمنده باشم و عذر بخوام نه شما
ممنونم ازتون شما رو هم بنده با افتخار لینک کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر