تبلیغات
حرف های ناتمامم را اینجا تمام میكنم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سلام

سلام 

من خوبم


نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 فروردین 1393-08:52 ب.ظ
نظرات() 

التماس

باور نکن راضی بشم چون دوستت دارم بری اینقدردرا را وا نکن  من که نمی ذارم  بری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 فروردین 1393-08:46 ب.ظ
نظرات() 

خوشگل ترین دختر دنیا

سلام  ، دلم برات تنگ شده 


میدونی بعضی وقتا می ترسم ، بعضی وقتا  ، کم میارم  ،  بعضی وقتا ، دیگه نمیکشم

میمونم ..... تو تموم کارا  ، ..میمونم 

دلم میخواد فقط اون روزا دنیا وایسه  ، نچرخه  ، دلم میخواد ، بیام بیرون از این اوضاع به هیچ چی  فکر نکنم  

برم یه غذای خوب بخورم  ، بشینم یه فیلم اکشن ببینم ، یکم بازی کامپیوتری کنم و بلند داد بزنم ((  damn im good ))  بعد یه نخ عقاب روشن کنم و یه پک 

سوسولی بش بزنم و کلی سزفه کنم و به خودم بخندم اما......... اما حیف نمیشه...  همیشه یه دردسر تازه هس ... یه مشکل لعنتی... یه کار تموم نشده

انگار این دنیا رو دور تندشه و هیچ جوره نمیخواد من بش برسم  ....حیف ....

بعد میام میشینم یه گوشه تنها  آروم آروم نفس میکشم و عکست و نگاه میکنم اون موقع اس که همه چی یادم میره  و حس میکنم خوشبختم تا تو را دارم 

خوشگل ترین دختر دنیا......


نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 8 دی 1392-11:52 ب.ظ
نظرات() 

خسته ام

همان جاست

تنها با شاخه ی سبزی که در دست دارد

و

خنجری که پشتش پنهان کرده

همان جاست

لبخند میزند

و من نمیتوانم پنهان شوم

نزدیکتر آمده

حالا می تواند عطر تنم را حس کند

لبخند میزند

نزدیکتر می آید

مرا در آغوش میگیرد و محکم فشار میدهد

آرام در گوشم می گوید:

دوستت دارم

خون قطره قطره شروع به چکیدن می کند

سینه ام را میبینم

نوک خنجرش پیداست

آرام گوشه ای میخواباندم

خورشید چشمانم را میزند

انگار امروز خیلی پر نور است

 خسته ام

به اندازه ی یک عمر خوابم می آید

چشمانم باز است

خیره ام به نور

نور چشمانم را نمیزند

انگار غرق نور شده ام



نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 18 خرداد 1392-06:30 ب.ظ
نظرات() 

جاویدالاثر

یادش بخیر بچه بودم ، بچه بود، دعوا کردیم زدم تو گوشش بعد هم که گذشت نشستیم یه جایی و لواشک خوردیم ،حالا مرده . حتی جسدش هم برای خداحافظی نیومد



نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 دی 1391-04:16 ب.ظ
نظرات() 

عاشق شده ام

           پاییز تمام شد . جوجه هایم را شمردم و فهمیدم ، عاشق شده ام.



نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 1 دی 1391-03:57 ب.ظ
نظرات() 

تنهاییم

           تنها بودم ؛    تنها بودی ؛   آمدم ؛   اما نمی دانستم ،   با هم نیز تنهاییم .




نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 30 آبان 1391-11:34 ق.ظ
نظرات() 

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان

                                                  كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

                                                 گفت كای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تاكی از سیم و زرت كیسه تهی خواهد بود

                                                 بنده ی من شو و بر خور  زهمه   سیم   تنان

                                                                  (( حافظ ))



نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 آبان 1391-07:49 ب.ظ
نظرات() 

سرطان لعنتی

 

نشسته است سیگار می كشد .... آن جا .. روی سنگ ها...... كنار پل خواجو.... وقتی به او میرسم به من توجه نمی كند...نمی دانم چه شده كه این موقع ظهر به من زنگ زده.....محكمتر از همیشه پوك میزند و بلند می گوید سیگار لعنتی... سیگار لعنتی ...  كمی سكوت می كند.....همیشه می گفت از سیگار بدم می آید اما نمی دانم چرا سیگار میكشید.... دوباره بلندتر ادامه می دهد ......زندگی لعنتی....  زندگی لعنتی ...فریاد می كشد و می گوید لعنت به این زندگی  و سیگارش را پرت می كند

دارد منفجر می شود اما حرف نمی زند همیشه همین گونه است غم و غصه هایش را در خودش می ریزد نمی دانم امروز چه شده كه این گونه به من زنگ زده و دارد داد و هوار می كند....

حالا رفته و لب زاینده رود خشك  نشسته به هوای آب ، پاهای عریان خود را روی خاك های داغ بستر رود می گذارد ...می خواهم كنارش بروم.... كتش را از روی تخته سنگ بر میدارم كه كاغذی از آن به بیرون می افتد .... جواب آزمایش مثبت است ... آزمایش سرطان... سرطان لعنتی



نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 9 آبان 1391-06:23 ب.ظ
نظرات() 

مادرم

دلش شكست  و هنگام جمع كردنش ؛ دستش را برید . خون سرخش بر زمین ریخت و من ماندم با بهشتی كه زیر پایش سرخ شد .



نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 27 مهر 1391-12:38 ق.ظ
نظرات() 

اولین روز زندگی مشترك

تلفن مكرر زنگ می زند سپس پیغامگیر فعال می شود . پسری با لحنی آرام می گوید :

 سلام ، امیدوارم خوشبخت بشی .



نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 24 مهر 1391-09:56 ب.ظ
نظرات() 

رضا جان تولدت مبارك

آره یادته اومده بودم تو، غل غله بود .

بارونم داشت مثه دم اسب می یومد

  منم مدام چش می نداختم ببینم سرپناهی چیزی پیدا می كنم

 برم زیرش كه این حجره را پیدا كردم .

 بعد از اون دیگه كار همیشگیم شده

. هر وقت دلم گرفته ،  میام اینجا می شینم . اصن انگار

  همیشه اینجا خالیه . انگار خودت همیشه برام

 یه جا رو پیش خودت نگه داشتی . كه تا دلم پره

 بیام پیشت خالیش كنم . ازت كمك بخوام ، یكم برات گریه كنم،

اما امروز برا خودم نیومدم  اومدم بگم 

رضا جان تولدت مبارك.                                                                               



نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 6 مهر 1391-09:48 ق.ظ
نظرات() 

قطعه ای از بهشت

آمده ام ، آمدم ای شاه پناهم بده

                                   خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجا در ماندگان

                                  دور مران از در رو راهم بده

لایق وصل تو كه من نیستم

                                اذن به یك لحظه نگاهم بده

                                                               ((  رضا جان ))



نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 6 مهر 1391-08:45 ق.ظ
نظرات() 

دانشگاه

با شال گردن از همه زیبا تری                       حق داری دنیا رو زمستونی كنی
بارون رو چترت گرفتی می بری                   هر جا دلت می خواد و بارو نی كنی
تا بغض می كنی شبیه جمعه ها                      انگیزه میدی شهرحزن آلود شه
با هركسی میگی و می خندی ولی                  هر بار شاید یك نفر نابود شه
زیبایی و برای هم كلاسیات                          دیوونگی یه حس تكراری شده
استادها و هم كلاسیات هیچ                           با تو یك دانشگاه سیگاری شده



نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 24 شهریور 1391-09:32 ب.ظ
نظرات() 

با همیم

تنها نشسته ام... بعد از خستگی كلاس سكوت باغ دانشگاه را دوست دارم.....خیره شدام به دور دست....آن انتهای باغ پسرها مشغول شوخی با یكدیگرند....سوز پاییزی گونه هایم را قرمز كرده ...صورتش خندان است..... دو لیوان چایی دردست دارد...به او بی توجهم.... به كنارم می رسد.... چای تعارف می كند ...خیره به روبرویم ....اجازه برا نشستن می گیرد...صدایی نمی شنود .....آرام كنارم می نشیند و یك لیوان را پهلوی من می گذارد.....شروع به صحبت می كند...داستان از باز بودن زیپ استاد است .....در درس تنظیم خانواده.....و شوخی های بچه ها... و خنده های بلند خودش....خوشم آمده.... اما نمی خندم...سپس سكوت می كند...هرچه صبر می كنم ....هیچ نمی گوید...می خواهم سرم را بچرخوانم و نگاهش كنم  ...اما آرام می مانم... لحظه ها می گذرد... پسرها حالا در آن انتها دور هم نشسته اند....سیگار می كشند... دور از چشم همه...هنوز ساكت است...از كنجكاوی دارم می تركم....به هوای بر داشتن لیوان زیر چشمی نگاهش می كنم..... خیره به من است.... می داند بدون او نمی توانم....می گوید .... اگه از من بخوای می تونم بات بیاماا...كمی می ترسم... بغض گلویم را گرفته.... دستم را می گیرد ....می گوید... مهم نیست....باهمیم




نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 19 شهریور 1391-12:05 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3